اگر حیاتی باشد پس از پایان مرگ،
این ساحلِ گندمگون مرا بیش از همه خواهد شناخت،
من بازخواهم گشت، آرام و بیقرار
همچون دریایِ رنگارنگِ ماندگار.
اگر زندهگی مرا حقیر کرده است،
ببخش؛ همچون شعله قد خواهم کشید
در آرامشِ عمیقِ مرگ، و تو اگر مرا میخواهی
روی تلماسههای کنار دریا بایست و صدایم بزن
بهزاد رعیت
به ياد قربانيان فاجعه کشتار زندانيان سياسي در سال 67
اعدام

آن سال فاجعه
آن فصل خونین
آن شب شوم
شروع فاجعه
پایان زندگیها
آغاز تنهایی ما
سال دریدن عشق و مهر
سال پر شدن خاک تنهایی خاوران،
از تنها
شبی که ساعت شش بعد از ظهر
در احساسی غریب
برای تو نگاستهام
"برنجزار چه هوای من،
همپا و همراهت در سلول قدم میزنم"
آن شب با صدای رگبار گلولهها
دانستم ، تو مرا در باد
صدا کردی
همین دیشب را میگویم!
دقایقی از یازده گذشته
ساعت خاموشی زندان است
ناگهان.
سکوت خواب را شعارها میشکنند!
بندیان کنجکاو و ترسان،
به طرف صدا سر میچرخانند
برخی در رختخواب
نیمه خیز
برخی بیقرار و دلواپس
عدهایی در راهرو
در کورسوی چراغ،
مبهوت لرزان ، کتاب نخوانده را
بستهاند
همهمه
صدای چکمههای نظامیان و قدمها
بازهم
نزدیک و نزدیکتر میشود
شعار شوم پاسداران شب
"مرگ بر ملحدین کافر"
"مرگ بر ملحدین و.....کفار و ..."
پا میکوبند
زمین میلرزد
مشتشان با دود خشمشان
به هوا میرود
اینسوی دیوار
بندیان
ماسیده رنگ به رخساره
بر هم و
بر دیوار تکیه میدهند
ترسان و پرسان،بی نگاهی بهم.
چند نفرند ؟
ده، بیست،صدو یا ...؟!
کدام عزیزمان این بار؟ آیا
ترا از پشت دیوار
روی تپه اوین
می بینم
در صفی بلنداز منتظران اعدام،
با چشمانی بسته
اما بر لبانت ، چون همیشه
لبخندی است
میشنوم
صدایت را ..
جان مریم چشماتو واکن
منو نگاه کن .......
می خواهم بپرسم
نمی ترسی!؟
صدای باد با شعارها یکی میشود
مرا از تو میگیرد
سکوت و سکوت
پارس سگان
پاسداران
تاریکی
قدمهای شب سست میشود
رنگ میبازد
زنجرهها سکوت میکنند
همه دزدانه بهم مینگرند
دستان بهم فشرده میشود
شب به همراهی سکوت
دردناک مینشیند!
سکوت شب و سینههارا
صدای مهیب رگبار
میدرد
سرها همچون کبوتران،خسته حرم،
بر سینه خم میشود
لبخند بر لبانت میخشکد
سرخی خون بر پیراهنم مینشیند
همان پیراهن آبی چهارخانه!
سکوت وسکوت
صدای بادو نفسهای بندیان
تک ، تک ،...تیرها،تیرهاو
تک تیرها.......
خلاص
زوزه سگان تا سپیده دم
من زنجیر بر پای بسته
تاصبح در راهروی بند
ره که نه!
جان میسپارم
آخرین نامه ام
که امروز ساعت شش نوشتهام
"در بیرون،و در اینجا، هر آن
صدای ساعت دانشگاه ملی
مرا به نزد تو میخواند" را
به دست باد سپردهام
****
پنجمین پگاه مرداد
خورشید در گذر
از تپه خون
سرخگون است
شبنمهای خون،روی تپه
در گرما،شتک میزنند.۰
کامیونهای گوشت
به خاوران میرسند
گودالها و کانالها.آز آدمیان
انباشته میگردد
توبا هفت نفردیگر
درخاکی، غریبانه خفته ایی
****
پگاهی دیگر است
خورشید سربر نکرده هنوز
مادران حقیقت
خاک بر سر
بر زمین خشک و تفتیده خاوران
چنگ میزنند
صدای مادر که بر سینه میکوبد
بغض و سکوت را میشکند
وای عروسم، عروس قشنگم!
پیراهن مرا شناخته است
همان آبی چهارخانه!
سراسیمه سر،
خاک وگل را کنار میزند
ترا در آغوش میکشد
ای کاش من در پیراهنم بودم
و ......
بی گاهان
به غربت
به زمانی که خود در نرسیده بود -
چنین زاده شدم در بیشه جانوران و سنگ،
و قلبم
در خلاء
تپیدن آغاز کرد
***
گهواره تکرار را ترک گفتم
در سرزمینی بی پرنده و بی بهار
نخستین سفرم باز آمدن بود ازچشم اندازهای امید فرسای ماسه و خار،
بی آن که با نخستین قدم های نا آزموده نوپائی خویش
به راهی دور رفته باشم
نخستین سفرم
باز آمدن بود
***
دور دست
امیدی نمی آموخت
لرزان
بر پاهای نوراه
رو در افق سوزان ایستادم
دریافتم که بشارتی نیست
چرا که سرابی در میانه بود
***
دور دست امیدی نمی آموخت
لرزان
بر پاهای نوراه
رو در افق سوزان ایستادم
دریافتم که بشارتی نیست
چرا که سرابی در میانه بود
***
دور دست امیدی نمی آموخت
دانستم که بشارتی نیست:
این بی کرانه
زندانی چندان عظیم بود
که روح
از شرم ناتوانی
دراشک
پنهان می شد
گورستان

بوی شن سوخته می آمد
از تن جاده ی گورستان
طشت خورشید پر از خون بود
خون قی کرده ی تابستان
جوی دم کرده تهی از آب
طاول قارچ به لب بسته
شاخه ها سوخته و بی برگ
آسمان خسته ، زمین خسته
برکه ای خشک و ترک خورده
گربه ای مرده و وز کرده
در برسایه یک تابوت
عابری تشنه و کز کرده
گورها گرسنه و خالی
قاریان منتظر و خاموش
نه سرشکی به لب پلکی
نه نوایی که خلد در گوش
گورکن ها همه آواره
همه جا خلوت و کور و سوت
من به صد دلهره می گفتم
ای خدا گر نرسد تابوت ؟
بوی شن سوخته می آمد
از تن جاده ی گورستان
طشت خورشید پر از خون بود
خون قی کرده تابستان

کردستان قلب تپنده ایران است و سنندج قلب تپنده کردستان

عمامه دار
صاحب دستار
گوش كن
نشناختي مرا
پنداشتي شدي
با نازپروده كودك و نوباوه روبرو
پنداشتي شكنجه و زندان فكنده ترس
در قلب من چنان
كه از راه مانده، عرصه سپارم بدست تو؟
هيهات!
بنگر كه كنون گرفتار پنجه ات
در دام مجمر است.
اين پنجه كثيفت نسوزد در انزوا
ريش و عبا و سراپاي پيكرت
همراهيش كنند
در رقص شعله ها.
اشغالگر! نشسته كمين جان و مال من:

نشناختي مرا
پنداشتي كه سرد چون خاكسترم
ذليل
تا با توان آب بشوئي مرا ز خاك
ديديكه نيستم آنچه تو پنداشتي مرا
من انقلاب خشم و كينه و آلام برده ام
در چنگ نظم بهره كشان همچنان اسير
من آفتابم و خالق آبم
منم چني
بي چون و بي چرا.
ديريست اي نشسته كمين جان و مال من
بگرفته اي گلوي اميدم به چنگ خويش
با هرچه توش و توانت هنوز است
با هرچه ذهن پليد تو پرورد
كوشي كه بشكني به عبث
عزم رزم من
اما ببين
كه زنده و فروزان و استوار
بس گرمتر ز پيش
در راه آفتاب رهائي
روم به پيش.
سليمان قاسمياني

| ميلاد آن که عاشقانه بر خاک مرد |
|
قتل ِ احمد زِيبَرُم در پسکوچههای نازیآباد ۱ نگاه کن چه فروتنانه بر خاک ميگستَرَد
آن که نهال ِ نازک ِ دستاناش
و پيش ِ عصياناش
آنکو به يکي «آری» ميميرد
نه به زخم ِ صد خنجر، و مرگاش در نميرسد
قلعهيي عظيم
که طلسم ِ دروازهاش کلام ِ کوچک ِ دوستيست. ۲
که وجودش همه
بانگي شد. ۳
نگاه کن
چه فروتنانه بر درگاه ِ نجابت به خاک ميشکند
چه فروتنانه بر آستانهی تو به خاک ميافتد آن که در کمرگاه ِ دريا دست حلقه توانست کرد. نگاه کن چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد آن که مرگاش ميلاد ِ پُرهياهای هزار شهزاده بود. نگاه کن! ۱۳۵۲ | ||||||||||||||||||||||||||||||||||
مي تواند
خشكي باشد وفرياد عطش؛
سكوت گندم
مي تواند
گرسنگي باشد وغريو پيروزمندانه ی قحط؛
همچنان كه سكوت آفتاب
ظلمات است
اما سكوت آدمي فقدان جهان و خداست؛
غريو را
ستم

شد رها جمله جهان از ستم استبداد
همه عالم بجز از خطه جمشيد و قباد
آه از اين خاك ستم پرور و اين مردم سست
كه در اين خاك بجز ظلم، فلك نارد ياد
ديرگاهي است كه از مظلمه شحنه و شيخ
يك دل شاد نيابي تو در اين ظلم آباد
جهل پوشيده رخ علم و سفه روي خرد
پير حكمت شده شاگرد و خرافات استاد
رفته از خاطره ها معرفت كوروش و گرد
نو به نو زنده شود مظلمه ابن زياد
جاهلان را همه اسباب بزرگي مجموع
فاضلان را همه سرمايه هستي بر باد
آنچنان زار و نزارند به دوران كين قوم
نشناسند همي گوهر داد از بيداد
آن يكي گريد بر اصغر و اين بر اكبر
آن يكي نالد بر اشتر و اين بر مقداد
وآن دگر چشم بره مانده كه تا از ظالم
عرب مرده ز چاه آيد و بستاند داد
در مقامي كه بود شيخك جاهل را كسب
از مكاني كه كند غول بيابان ارشاد
نه شگفت است كه آن قوم ز صد سال خرد
راه گم كرد و به صحراي ظِلالت افتاد
متحير مشو گر شيخ گشودست دهان
كين در كهنه مبالي است كه تاريخ گشاد
غم اين خفته يتيمان دل افلاك بسوخت
اي رفيقان چه توان كرد ؟ از اين غم فرياد
چنگ رهبر همه جا مي فشرد گردن خلق
شكر ايزد كه يكي دست وي از شانه فتاد
بهرام مشیری